Banner
Show/Hide Toggle

ورود كاربران






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت
 

         
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
 
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين صفحه اصلي arrow نامه ها و فريادها arrow نامه یک نادم به رهبری کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
نامه یک نادم به رهبری چاپ ارسال به دوست
    بسم الله الرحمن الرحيم
رهبر معظم انقلاب سلام علیکم.

مدت نسبتا طولانی را در زندان اوین در سلول انفرادی بودم و فکر نمی کنم برای بار دوم بتوانم آن وضعیت را تحمل کنم. قیمت آزادی من خیانت بوده و آنرا داده ام. ناچار بودم چون دیگر نمی توانستم تحمل کنم. شاید اگر هر کار دیگری را هم از من می خواستند انجام می دادم در احادیث و روایات خوانده ام که پست ترین درجات جهنم، جایگاه خائنان است. می دانم حقیقت است و آنچه مرا وادار به نوشتن کرده ترس از آن جایگاه است. شاید راه نجاتی باشد. بر سر دوراهی ایستاده ام که در هیچ کدامشان آرامشی نیست و ظاهراً راه سومی هم ندارم. راه خیانت و پشت کردن به حقیقت، که تا اینجا و در طول این مدت پس از آزادی ام در آن قدم زده ام، روزگارم را تیره و تار کرده. راه دوم که صادقانه و عادلانه عمل کردن است مرا به زندان اوین برمی گرداند که تاب تحمل آن را برای بار دوم ندارم. مانده ام چه باید کرد؟ تصمیم گرفتم برای شما بگویم شاید راهی باز شود. در طول مدتی که از زندان آزاد شدم گوش به فرمان دایره بوده ام. چاره ای هم جز این نداشتم. از انکار تجربه هایم با استاد و طرح ابهامات و دادن نسبتهای دروغ تا همراه کردن دوستانم با دایره و ترغیب آنها به شکایت و جوّسازی علیه او که البته خدا می داند هیچ کدام را با میل انجام نداده ام و مجبورم به انجام آنها.

وقتی خاطرات با او بودن را یاداوری می کنم گریه می کنم، حسرت می کشم. میل درونی و واقعیم بودن با اوست. من و تعدادی دیگر دو سال است که با اداره ادیان تحت تهدید و فشار همکاری داریم. شرح وظیفه ما روشن است و راهکارها را هم به ما می دهند. باید او را بدنام کنیم. بر علیه او داستان بسازیم. تجربه هایمان را آن طور که دایره می خواهد توجیه کنیم و به دیگران بگوئیم. خودمان شکایت کنیم و شاکی خصوصی شویم و دیگران را هم تحریک کرده و باخودمان همراه کنیم و تا می توانیم شاکی خصوصی جور کنیم.

یکی از پرفشارترین و سنگین ترین کارهایی که اخیراً انجام داده ام در فروردین ماه بود. اواسط فروردین ماه به فاصله دو سه روز بعد از تعطیلات نوروزی به زندان اوین رفتیم و قرار شد در مواجهه با او و در جلوی دوربین شدیداً از او انتقادهای مخرب کنیم. چند نفری بر سر او ریختیم و علاوه بر انتقاد تخریبی مرتباً به او تهمت زدیم و دروغ بستیم. طبق شناخت و رابطه چند ساله ای که با او داشتم قیافه او کاملاً شکنجه شده بود. البته دایره قبلا به ما گفته بودکه حالش را حسابی گرفتیم اما فکر می کردم شاید برای ترساندن ما اینطور می گویند.

اسمم را نمی گویم چون حتماً همان بلای محمد اصغری نیا بر سرم میآید دست آخر هم باید به زندان برگردم که به هیچ قیمت نمی توانم آنرا تحمل کنم. اما اگر مطمئن بودم مرا به دست دایره نمی سپارید حتماً اینکار را می کردم.  من بر علیه او فیلم ضبط کرده ام. ده ها سطر نوشته ام و تا جائی که می توانستم به او تهمت زدم، دروغ بستم و اگر همین حالا هم قرار باشد زندان بروم همین کارها را با شدتی بیشتر تکرار می کنم.

هیچ وقت فکر هم نمی کردم کارم به اینجا برسد. ایمانم را فروخته ام. وجدانم را از دست داده ام و فکر می کنم توجه خدا را هم از دست داده ام و نمی دانم عاقبتم چیست؟

می گویند ترس برادر مرگ است، من واقعاً مرده ام، مرده ای متحرک هستم. اختیار زندگیم را ندارم. به فرمان دایره می روم و می آیم حرف می زنم و سکوت می کنم. می نشینم و بلند می شوم. دیگران را علیه استاد تحریک می کنم. برگه های از پیش تنظیم شده دایره را امضاء می کنم و دائم در حال تحریف واقعیات هستم. ازخودم می پرسم چه می کنی؟ به کجا می روی؟ عاقبتت چه می شود؟ آیا اسلام همین است؟ خودم را این طور توجیه می کنم که من کاری را می کنم که کسانی به من دیکته می کنند که خود را نماینده حاکمیت اسلامی می دانند و به سربازان امام زمان معروف اند گناه به گردن آنهاست. اما این حرفها هم آرامم نمی کند.

آیا اسلام یعنی تحریف واقعیات و دروغ بستن ها و حقیقت را در سیاه چاله ها خفه کردن ها؟ اسلام یعنی دست روی نقطه ضعف گذاشتن ها؟ نمی دانم این چه ترس و وحشتی است که اسیر آن هستم. ترسی که نمی گذارد راهی را بروم که قلب ام می گوید و به خاطر این ترس باید تمام واقعیاتی را که به درستی آنها ایمان دارم انکار کنم و دیگران را هم به انکار بکشانم وگمراه کنم.

هیچ کسی را نمی بینم که از راه توسل به آن زندگیم را نجات دهم. ناجی حقیقی من آنی بود که امروز روزهاست یهوداوار به اوخیانت کرده ام وکسانی که مرا وادار به این خیانت کرده اند مرا به هر سو که می خواهند می کشند. اوضاع ما اسفناک است و هیچ راه گریزی نیست.

شاید آخرین راه خودکشی است اما متاسفانه جرأت آنرا هم تا اينجا نداشته ام كمك مي خواهم، کمک.

شما مار ا ياري مي كنيد؟ آيا نگاهتان را كمي آن سوتر از گزارش هاي دایره مي بريد؟ واقعيت اين سو چيز ديگري است. تحريف واقعيت و تصفيه حساب هاي شخصي است.  قبر کردن حقیقت در سیاچاله ها ست. ببینید شاید اگر ببینید ما هم نجات پیداکنیم.

نادم و بی پناه
1388-3-2

 

 
< بعد   قبل >
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين