Banner
Show/Hide Toggle

ورود كاربران






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت
 

         
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
 
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين صفحه اصلي arrow خاطره ها کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
خاطره ها
تصميم نهايي! - بخش ششم از خاطرات زندگي مخفي بابک داد در ايران چاپ ارسال به دوست
آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. به زودي خبردار شدم كه مأموران براي گروگان گرفتن فرزندم كمين كرده اند و... چهارشنبه در همسايگي ما سه جوان بسيجي ساكن شده و تمام نيمه شب را در حال بحث و جدل سياسي با همديگر بودند.

 

http://3.bp.blogspot.com/_YLWva0vzGg8/TFM1YQp8DXI/AAAAAAAAAc8/YS39-Ii94M8/s1600/0000.jpg

 

كلمه هايي كه از ميان حرفهاي سه بسيجي در اتاق كناري مي شنيدم، كنجكاوم كرد. از سر شب "نوحه" و بشكن بشكن "جواد يساري" و سوز و گداز "دعاي فرج" و ترانه هاي شاد "عباس قادري" را با همديگر قاطي گوش كرده بودند و فكر كنم حالا رودل كرده بودند. تكليف آنها حتي با "تفريح كردن" هم مشخص نبود، چه رسد به "مسئوليت"! اما از نيمه شب بحث و جدلشان درباره "مسئوليت" بالا گرفت؛ مسئوليت شرعي! مسئوليت انقلابي! و مسئوليت در مقابل "آقا"!

بالاخره مجبور شدم از اتاق بروم بيرون و گوش بخوابانم ببيننم آن سه بسيجي در اتاق بغلي ويلا، از چه چيزي حرف مي زنند؟ قضيه بازداشتيها و "زندانهاي سيار" چيست؟ آماده باش "همه رده هاي بسيجي" براي سركوب كدام شورشي است؟ آنها از چه چيزي خبر داشتند؟

ادامه مطلب...
 
«قمــــار براي آزادي!»/ بخش پنجم خاطرات زندگي مخفي بابک داد در ايران چاپ ارسال به دوست

دوشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

آشنايي مختصر...
سايه ترس!

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و به سمت جاده اي نامعلوم سفر كرديم. ما از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. روز سه شنبه خبردار شدم كه مأموران براي گروگان گرفتن فرزندم كمين كرده اند و در يك گفتگوي تلفني، خانواده ام را تهديد كردند كه مورد آزار قرار خواهند داد.

 ***

روز چهارشنبه در تهران مأموران امنيتي سپاه، "احمد زيدآبادي" را با همان حيله ي "آوردن يك بسته پستي" در مقابل منزلش شناسايي و هنگام آمدنش به منزل او را دستگير كردند. تعداد دستگيري ها در اين چهار روز بعد از كودتا، در كل سالهاي گذشته بي سابقه بود. آنها كه هنوز دستگير نشده بودند، خبر از يك فهرست 200 تا 500 نفره مي دادند كه به صورت فله اي به سراغشان رفته و دستگيرشان كرده اند. بيشتر بازداشتها در نيمه شبها و حوالي سحر رخ داده بود. بسياري از روزنامه نگاران و اعضاي ستادهاي انتخاباتي در نيمه هاي شب و با شبيخون نيروهاي امنيتي غافلگير و دستگير شده بودند. شخصا" احتمال كمي مي دادم با اين شلوغي بگيرو ببندها، كساني را براي دستگيري ما به جايي مثل شمال بفرستند. اما از طرفي سماجت آن دو مأمور كه حتي تا مدرسه ي پسرم هم رفته بودند و خيانت آن همسايه كه شماره تلفن تازه ام را به مأموران داده بود، برايم عجيب بود. شكل اين هجوم، بي سابقه بود.

وقتي موبايل را با اتوبوس به سمت تهران ارسال كردم، خيال مي كردم اگر مأموران آن را رديابي و پيدا كنند، لااقل براي مدت كوتاهي (حتي چند ساعت) دستگيري مرا به عقب خواهد انداخت.
ادامه مطلب...
 
قمار براي آزادي! - بخش چهارم چاپ ارسال به دوست

خاطرات زندگي مخفي بابک داد در ايران

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. صبح يكشنبه در شمال كشور بوديم.

 

http://2.bp.blogspot.com/_YLWva0vzGg8/TEbIDHaZeYI/AAAAAAAAAcM/sUjrRdQHDeg/s1600/000.jpg

 

بخش چهارم:

«اگر مُراد نيابم، به قدر وُسع بكوشم.»

نسيم گرم سحرگاه سه شنبه 26 خرداد ماه، دود خاكستري سيگار را لحظه اي از من دور مي كرد، ولي بعد با فشار باد به داخل خانه ي اجاره اي باز مي گرداند. ويلايي كوچك و يك اتاقه در نوشهر. بدون اينكه بخواهم، خانه پر از دود شده بود! سيگارم به نيمه رسيده بود و "ندانم هاي بسيار" مرا محاصره كرده بودند.

هنوز تصميمي نگرفته بودم. "ندانم هاي" ذهنم آنقدر بودند كه تا كاسه سرم را باز مي كردم، هجوم مي آوردند و بدون نوبت بر سرم مي ريختند. براي صدمين مرتبه از خودم پرسيدم:"خب. چي داريم؟" و باز شمردم:
ادامه مطلب...
 
قمار تمام عيار! خاطرات زندگي مخفي بابک داد در ايران - بخش سوم چاپ ارسال به دوست

دوشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. مأموران با تهديد و فحاشي تلفني سعي كردند مسير ما را رديابي كنند. تظاهر كردم از مهرشهركرج به سمت تهران حركت مي كنم ولي بعد از خاموش كردن موبايل، مسيرمان را به سمت معكوس تغيير دادم و به سوي شمال كشور راندم. حقّه اي بود كه زدم و نمي دانستم مي گيرد يا خير؟ بامداد يكشنبه 24 خرداد ما در مسير رشت بوديم...

 

***

بخشي از تغييرها باش!

 

تا صبح يكشنبه رانندگي كردم. آهسته راندم تا روز به رشت برسيم. دانشجويان رشت دست به اعتراض زده بودند و خيابانهاي اطراف دانشگاه مسدود بود. خبرش را ساعتي بعد در يك كافي نت با عجله نوشتم و به همراه خبر اقدام به دستگيري فعالان سياسي و روزنامه نگاران تنظيم كردم و براي چند سايت فرستادم. اين تنها كاري بود كه مي توانستم بكنم، اما زياد طولي نكشيد كه فهميدم اين تنها كار، همچنين مهمترين كاري است كه در شرايط حاضر بايد انجام داد. از رشت بيرون آمديم و به سفر ادامه داديم. ويلايي در نوشهر مي شناختم كه با وضع مالي خراب ما در آن روز، مي شد يكي دو شبي در آن بمانيم. اما هنوز خيلي چيزها بود كه بايد تغيير مي كرد:

 

ادامه مطلب...
 
خاطرات چهارماه زندگي مخفي/ بخش دوم / بابك داد چاپ ارسال به دوست

آشنايي مختصر...

 

 قاصد روزان ابري"داروگ"!

اشاره: فرداي كودتاي خرداد88، با مراجعه مأموران امنيتي به مجتمع مسكوني مان، من و خانواده ام منزل را ترك كرديم. پايان اين ماجراي چهارماهه كه نهايتا" به خروج اجباريمان از ايران منتهي شد، چيزي نيست كه شما از آن بي خبر باشيد. اين يادداشتها، خاطرات آن چهارماه است. بخش اول را مي توانيد اينجا مطالعه كنيد.

***

از مجتمع كه بيرون آمديم، موبايل زنگ خورد. سه بار. شماره "ناشناس" بود. بالاخره جواب دادم. از برنامه ويژه تفسيرخبر "شنبه شب" صداي آمريكا بودند. مجري برنامه "شنبه ها" بود و از قبل از برگزاري انتخابات هماهنگ كرده بود براي فرداي رأي گيري، در برنامه شنبه مهمان باشم. گفتم تلفن منزل از ديروز جمعه تا الان قطع شده و مجبورم با موبايل مصاحبه كنم. شب قبل هم به همين دليل قطع خطوط تلفني نتوانسته بودم در برنامه معمول جمعه شبها با سيامك دهقانپور شركت كنم. به مسئول برنامه شنبه گفتم اوضاع پيچيده است! فعلا" قراره به درمانگاه بروم براي تست فشار خون. قلبم از ديروز درد مي كرد. مثل اين بود كه يك لحاف سنگين روي آن كشيده باشند. لحافي كه مانع تنفسم مي شد. قرار شد ساعتي بعد، موقع پخش برنامه تلفن كنند تا اگر بهتر بودم حرف بزنم. 

ادامه مطلب...
 
خاطرات چهار ماه زندگی مخفی بابک داد در ایران چاپ ارسال به دوست

چهارشنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۱۰

بخش اول - قمار تمام عيار!

 


به آقا رسول نگهبان مجتمع گفتم:"زنجيرو بنداز!" و او زنجير خروجي مجتمع آپارتماني را انداخت. از آن لحظه گويا زنجيرهاي بسياري از پاهايم باز شدند. شنبه 23 خرداد 88 وقتي آقا رسول زنجير را انداخت، يك سفر صد وبيست روزه در داخل كشور را با دو فرزندم شروع كرديم كه بارها با خود دستگيري و با خود مرگ، صورت به صورت شديم. سفري كه يك "قمار تمام عيار" بود.

 

ادامه مطلب...
 
فشار برای شهادت دروغ چاپ ارسال به دوست
اسم من محمدِ اصغری نیا. مهندس سخت افزار کامپیوتر و مدیر مسئول نشریۀ تفکری حرکت دهندگان- اولين نشريه در زمينۀ دانش تخصصي تفكر هستم. ادارۀ اديان از من خواسته است شهادت دروغ بدهم و مرا تحت فشار گذاشته است كه از معلم خود شكايت كنم و به دروغ به او نسبت شيادي و كلاهبرداري بدهم. آنها مدتهاست از من مي خواهند كه در بارۀ استاد ايليا«ميم» طرح اتهام دروغين كنم و به او نسبت كذب و خلاف بدهم. من هم مثل دهها هزار نفر از جوانان و تحصیل کردگان اين مملكت، یکی از شاگردان استاد ایلیا «میم» هستم. تعداد زیادی از شاگردان استاد دارای موسسات فرهنگی و ngo های مختلف در زمینه های علمی، فرهنگی، معنوی، زیست محیطی، آموزشی، موسسات انتشاراتی و نشریات هستند و من هم یکی از این افراد هستم. در این حرکت که با رهبری و هدایت استاد ایلیا «میم» صورت می گیرد، من مسئول امور مالی و اقتصادی حرکت هستم و همیشه هر گونه فعالیت اقتصادی یا تبادل مالی زیرنظر من انجام شده است. در واقع، اعتماد استاد به من به حدی بوده که در این زمینه همه چیز را در اختیار گروه اقتصادی که من در رأس آن هستم قرار داده و خودش در این زمینه دخالتی نکرده و دخالتی نداشته.
در خرداد 1386 بعد از سالها تهدید و خط و نشان کشیدن به منزل ایلیا ریختند و او را دستگیر کردند.حدود ** روز بعد هم مرا به همراه چند نفر دیگر از شاگردان استاد دستگیر کردند. مرا بعنوان مسئول کل امور اقتصادی حرکت دستگیر کردند. اتهام من اقدام بر علیه امنیت ملی از طریق توهین به مقدسات ؟؟؟ ... بود که البته هیچ وقت معنی این اتهام را نفهمیدم.
ادامه مطلب...
 
خاطراتي از زندان ضد بشری 209 چاپ ارسال به دوست

 خاطراتي از زندان ضد بشری 209[1]

اتهام من هم شبيه بيشتر زنداني هاي زندان 209 اوين اقدام عليه امنيت ملي و تبليغ عليه نظام است اما من هم شبيه بيشتر كساني كه با اينطور اتهامی روبرو مي شوند هيچ وقت متوجه نشدم كه چه وقت چنين کاری مرتكب شده ام. من در نيمۀ اول سال 1386 بدست مأموران وزارت اطلاعات بازداشت شدم و به بند 209 زندان اوين منتقل شدم مدتي را در تنهايي سلول انفرادي سپري کردم و بعد از آن به سلولي كه بزرگتر از سلول اول بود منتقل شدم که در اين سلول دو شخص ديگر هم بودند انتقال از يك سلول به سلول ديگر از مراسم متداول در زندان 209 و شگردي براي تحميل فشار رواني است. من در 209 مورد شكنجۀ جسماني قرار نگرفتم اما شكنجۀ رواني حقيقتي عادي براي همه زنداني هاي 209 است و استثنابردار نيست چه راست گرا چه چپ گرا يا ميانه رو و صد البته شكنجه نشدن من به هيچ وجه سند نبودن شكنجۀ جسماني در 209 نبوده چرا كه در مدت بازداشت افراد زيادي را دیدم و يا نوشته ها روي ديوارها خواندم از كساني كه تحت دردناك ترين و سخت ترين شكنجه هاي جسماني بوده اند و به شخصه با بعضي شكنجه شدگان هم سلول بودم يا در سلولهاي مجاورم بودند اما شخص خودم در مدت انفرادي زير شكنجۀ جسماني قرار نگرفتم. امروز تصمیم گرفتم که با ضبط این فیلم خاطره هاي شخص خودم را از زندان 209 براي همه بازگو كنم اين فقط خاطره هاي شخص من نيست بلكه مربوط به كساني هم هست كه به همراه هم در بازداشت بوديم و بيشتر آنها فقط به دلیل نوع اعتقاداتشان در زندان هستند اما به منظور مهيا كردن شرايط قانوني محكوميت و ادامۀ بازداشت به جرايم ديگري متهم شده و در دادگاهي ظالمانه و ناعادلانه دور از نگاه ديده بانان حقوق بشر و در قتلگاه حقوق بشري و بدور از مراحل قضايي متداول در همه دنيا بيشتر آنها محكوم و روانه سلول های خوف انگيز و قرون وسطایی مي شوند. و بزرگترين عاملي كه براي محكوميت كافی است همان نظر بازجوهاي اطلاعاتي است و قاضي امنيتي براي محكوم كردن متهمان مهمترين پايه را نظر بازجوهاي دستگاه امنيتي مي گذارد كه به آن گردش كار مي گويند بازجوها هم براي آنكه گردش كار خوب يا بدي درباره شخصي بدهند نگاهشان به متوليان ارشد حكومتي و امنيتي است كه اگر نظر آنها در باره كسي مثبت باشد بدون آنكه بدانند او دست به ارتكاب جرمی زده يا نه گردش كار را هم مثبت تهيه مي كنند و اگر نظر متوليان منفي باشد پرونده يك نقطه خاتمه دارد كه محكوميت يا زندان يا اعدام است.

اسانلو، قهرمان مبارزات كارگري

یکی از افرادي كه در زمان بازداشت مورد توجه من و خیلی زندانی های دیگر بود منصور اسانلو بود كه به عقيده من مبارزي شريف و اصيل است. او قبل از من در بازداشت بود و دفعه دومي بود كه او را به زندان 209 مي آوردند منصور اسانلو از باروحيه ترين مبارزاني به حساب مي آمد كه تا آن زمان شناخته بودم و نه فقط شخص خودش با روحيه بود بلكه باعث تقویت روحيه ساير زنداني ها هم می شد اينطور كه اكثر اوقات از سلول منصور اسانلو صداي خنده و شوخي و آواز به گوش ساير زنداني ها مي رسيد كه البته به طور عمد این سر و صدا را راه می انداخت و می خواست به نگهبانها و بازجوها حالي كند كه ضعيف نيست و في الواقع هم آقاي اسانلو ضعيف نبود و احتياجي هم نبود كه به اين حقيقت تظاهر کند.

ادامه مطلب...
 
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين
کانون حقوق بشر و روابط بين الملل ال ياسين